تبليغاتX
گورزاد - سبزی اش، اندوه و پفیوز ها
نوشته های کوتاه
بزرگتر

بسیار دانا

انانکه ندانسته چشم میبندند

از ساحل شیرین اتش خواهد شکفت

انانکه گشوده می پندارند اتش زمین را که میلرزید

اسمان که می گریخت

کمان ماه که به ستاره ای که نزدیک امده بود پشت می کرد

می ترساند مینگرد.

 سراسر واهمه از بدرود نیست

از گم کردن، خندیدن،دویدن و اری، نگفتن

سخت می یابم ، بیهوده باز می یابم

کدام را خیس دوست تر می توانی داشتن؟

دلتنگ تر می توانی بودن؟

یک ، دست را یا دو ، چشم را؟

سراسر درد از تنهایی نیست

سراسر تنهایی از دیوار نیست

چون دو دست دو سوی راه را گرفته

دیگر بار از تن هر آجری شعله آتشی خواهد شکفت

بیا آجر آخر را نهان کنیم

بگذار ببلعم ، که چیزی در گلو یادگار است هنوز 

یا لا اقل آرام بگویم

گزنده بود نگاه

تلخ بود با هم دویدن

جه دشوار سخن گفتن و دشوارتر سکوت

و هرچه می اندیشم بس نمی شود

و هرچه نمی گریم بیشتر دانسته که:

هیچ چیز نیست

هرچه به یاد می آورم سیاه است

و هرچه می بینم ، خفاش

که گرچه نمی بیند

که گرچه اگر ببیند نمی بیند

چرا که سراسر تیرگی است

باز چشم می بندد

می پرد

چه بود که اینگونه دچار آمدم؟

با شوقی درخشان آمدم و با شهوت سوزان فراموشی می گریزم

ای سان دندان به لب گزیده و پشتی خمود

همیشه مرگ از جان دادن نیست

بیشتر دانا ، می داند

سراسیمه جام نافرجامی فرو دادن

هی دست دور چشم کشیدن

گناه من چه بید؟

که آن که آن گونه می گفت

به آتش دشنام میان آجر ها از تن خسته ام

خطی ساخت سخت مرده

به آن که این گونه می کرد ناخن کشان روی دیوار گذشت و رفت

آیا دروغ به پایان می آید؟

این که نزدیم بود بیفتم

دور بود بمیرم

نزدیک بود ببازم

خرد شدم

همه چیز دور بود

همه چیز نزدیک بود

و تنها در آخر چیزی بود که نبود

حالا هی آب کنید توی حلقومم به زور

حرامزاده ها

سراسر حسرت از تشنگی نیست

تیز تر کن قصاب

که من نیز آیات آخر را می خوانم

بسیار دانا

بزرگ تر

گفت آنان را که دانسته به تیرگی در آمدند

خواهمتان بخشود

هرچند خنجرها گداخته .... فرو برده باشم

پس، خندیدند

گوسفند....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:8  توسط امين تيرداد  |