تبليغاتX
گورزاد
نوشته های کوتاه
(برای "من"،که دوست دارند بیچاره اش کنند.)

بیزاری مفهوم دشواری است. احساسی که در تقابل دوگانه فردیتها زاده گردد، به درون راه میجوید.

تنهایی، ارجمند است واین تنها در صورتی دانسته میگرددکه ساحت ابگینه گونش به نیش سیه فام

حضور دیگری خراشیده گردد. پس بیزاری بیش از انکه کنشی نسبت به دنیای ازارگر بیرون باشد، نیاز و

دلتنگی فراوان برای اصالت وجودی تنهاییست. میان دو مفهوم "خود" و "دیگران" تفاوت تنها در محدوده

تعریف ضمایر مفرد و جمع نیست، اینکه در یک سو فردی مثلا "یک" باشد و در سوی دیگر عده ای دیگر

"چند" باشند. اگر یک، دنیای درون خویش را دارا باشد با دو مفهوم کاملا متناقض مواجهیم. یک خرد به

مثابه همه چیز و تمام انچه این خرد با ان در ارتباط است. تمام هستی برای این اندیشه تنها از گذار

حواس دانسته میگردد. پس دنیایی وجود دارد که با پنج (یا بیشتر) ابزار همه چیز را برای خویش می

افریند. هدف از ارایه این تعبیر برای انسان و ارتباطش با دنیای پیرامون رسیدن به این باور است که در

حقیقت چیزی جز اندیشه پردازشگر نه اصالت دارد و نه وجود. پس بیزاری و تنهایی ( که زاده یکدیگرند) از

ایجاد منطقی فردی برای انتخاب بودن یا نبودن در گستره تمام داده ها به کمال میرسند. این منطق

حقی انکار ناپذیر برای اندیشه انسانی است، که تنها به یاری درکی درست از ان میتوان فرهمند زیست.

اینکه به دست خویش جهانی از انچه که نیست برای خویش بیافرینیم و زیستندگی اندیشه خود را

با نیرنگ واژگانی چون مهر، علاقه و از همه بیشرمانه تر عشق، در استانه مرگ جاودانه بگذاریم جز

"حماقت کثیف حیوانی" نامی نمیگیرد.

 دوستی اندیشه را  زاده سرخوردگی

نامید، لیکن من اندیشه را زایشگر تنهایی و بیزاری و حقیقتی دور از سرخوردگی میدانم. دانستن

دردی به بار مینشاند که انسان را مفهوم میدهد. .......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 18:10  توسط امين تيرداد  | 
نیمکت روبرو خالیست. اگر پر بوده باشد از هوسی بیهوده پر بوده است. از گرفتن، دریافتن و با زبان لمس

کردن. از شکستن  همین سطل ابی روی سر. سری که صورتش نگاه میکند به در زرد رنگ سمت راست

دروغ گفته است. دری که باز نشود از تاریکی بزرگ میشود. من نشسته ام. من حرف میزنم. نمیدانم

چیزی میگویم یا نه من حرف میزنم و سطل ابی رنگ کنار نیمکت چوبی خیلی دلش میخواهد روی سرم

بیاید. همین چند لحظه پیش بود که دخترک از روی نیمکت بلند شد و رفت و من که سطل را از چشم

راست و موهای بلندش بیشتر دوست داشتم در هوس خرد کردن سطل روی سرش ناکام ماندم. زبانم

را به سمت نیمکت دراز میکنم و بعد میان دندانهایم ارام میجومش. سطل در را باز میکند تو میرود و در را

محکم پشت سرش میبندد. دخترک که حالا با رفتن سطل هراسش از له شدن کمتر شده است بر

میگردد. جلوی من می ایستد و بند کفش ابیش را میخواهد که دیروز دوستم را با ان از درخت اویزان

کردم. خرده های نیمکت توی دهانم را تف میکنم توی صورتش. میخندد و قطرات خون از میان دندانهایش

روی لبش میریزد. امشب باید در بزنیم که سطل بیرون بیاید.   گرفتن، جویدن و خوابیدن. من هم حرف

میزند.......

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 20:18  توسط امين تيرداد  | 
(تنها برای صدای اندوه انگیزی که گفت غمگین است . برای تنهایی در قصر بزرگش)

 نوشتن برای هیچ

نوشتن برای نگفتن

برای دریافتن ارزوهای محال بسیار نزدیک

و صدایی که ارام میگوید اینها این میوه های نارس بی صدا بر شاخسار حقیقت روییده اند 

من دردی را که از سرگشتگی گذشته به یغما برده ام میان دستهایم میفشارم و باور نمیکنم

پریشانی گرچه دانسته نمیگردد اما ارام می وزد

رختهای سرخم را از دار افقیشان به زیر نخواهم کشید

مگر که باد دستهایم را بگیرد و ......بگوید

من هم نگاهش کنم. از ان رو که انسان شده ام

و سرانجام کسی دانسته است که من نیز دو چشم دارم

دو دست لرزان

و چیزی در سینه ام شاید

حجمی ویران چون چوب

میدانی، حالم بد است

تو باید بدانی. تو شاید،

نه، میدانی

تو هم گاهی شعله های دیوانگیت سر میکشد

گاهی دستهایت میلرزند

باد را صدا میکنم پس

حالم خوب نیست بیهوده مینویسم

نمیدانم

دیگر نمیفهمم

دیگر...

د...

م...

ت......

ز......

د.......

من مردم از پشت درخت بیا بیرون قایم باشک بازیمان برای همیشه تمام شد 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:49  توسط امين تيرداد  |