سپیدی کاغذهایم را یک
و پروانه های روشن را کسی دزدیده بود دو
اینکه از چهار دیوار دنیایم با سرسام سرعت اوری فریاد میکشیدند اهنها سه
ماهم را همیشه کسی روی صورتم میگرفت که خورشید در تابوت پوسیده خویش میلرزد چهار پنج
تو همیشه در خانه کوچک شش میماندی
شش بینهایت است چون به هفت نمیرسد
تمام اینها تمام اینها
عزیزم
بی انکه بدانم کدام بیشتر و کدام کمتر
باعث شدند گلویت را بفشارم
بهتر از ان بود که با دندانهایم تکه پاره ات کرده باشم
سردم است سیگارم را روشن کن