داس زنگ زده را به گوشه ای پرت کرد پیشانیش از عرق خیس بود و بعد انگشت اشاره و شستش از همان عرق خیس. تفی به زمین انداخت موهای بلندسیاهش را که به پیشانیش چسبیده بودند کنار زد .زل زد توی چشمهایم مثل میمون بابا پیرو .وهم بودیم .با صدایی ضعیف گفت : فایده نداره فردا به کمباینچی ها میگم بیان.
شب که امد موهایش را کوتاه کرده بود. تا صبح کلی بهش خندیدم گفتم: اینطوری بهتره
فردا که ما نبودیم کمباین اتش گرفته بود .کمبیانچی خیلی تقلا کرد که نمیرد.مزرعه سوخت سیاه
رفت همان ماشینی که موهایش را با ان زده بود گرفت امد خانه و افتاد به جان گلهای قالی
فردا نشسته بودیم جلوی ویرانه مانده از خانه. همسایه ها خیلی تقلا کردند که نمیریم به زمین نگاه میکرد دستی به پیشانی سیاهش کشید و گفت اینطوری بهتره