تبليغاتX
گورزاد
نوشته های کوتاه
گویا اگر مدتی بیش از انچه دوستان معین فر موده اند چیزی ننویسم همین یک وجب جا را نیز از ما میگیرند پس این داستان بسیار کوتاه را فقط برای این مینویسم که ممد حیات باشد هر چند مفرح ذات نیست

نیمه شب خبردار شدم خیلی زود خودم را به بیمارستان رساندم روی تخت سفیدخوابیدم و ملافه سپید را روی صورتم کشیدم فردا صبح صفحه حوادث روز نامه مان دیگر خالی نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 18:59  توسط امين تيرداد  | 
 

میدانم که سیب همان است که رویش مینشینند

 

با تن پایه هایی چوبین که رشد میکنند

با روکشی سبز که میروید

رویش مینشینند ادمها  ادمها

 

سیب میگوید من همانم که در اب شنا میکنم

با باله هایی سرخ رنگ

با چشمانی دلفریبتراز گزند تلخ میو میوی جیر جیرکها

 

لبخندی میزنم دروغین میگویم تو همانی

با باله هایی که شنا

گزند تر از چشمان جیر جیر میوها

 

به سییب دروغ میگویم

به صندلی چوبی

به خدا

به کلمه

 

به خودم میگویم تو سیبی

دروغ میگویم؟!؟!؟

           

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 21:18  توسط امين تيرداد  |