نیمه شب خبردار شدم خیلی زود خودم را به بیمارستان رساندم روی تخت سفیدخوابیدم و ملافه سپید را روی صورتم کشیدم فردا صبح صفحه حوادث روز نامه مان دیگر خالی نبود
میدانم که سیب همان است که رویش مینشینند
با تن پایه هایی چوبین که رشد میکنند
با روکشی سبز که میروید
رویش مینشینند ادمها ادمها
سیب میگوید من همانم که در اب شنا میکنم
با باله هایی سرخ رنگ
با چشمانی دلفریبتراز گزند تلخ میو میوی جیر جیرکها
لبخندی میزنم دروغین میگویم تو همانی
با باله هایی که شنا
گزند تر از چشمان جیر جیر میوها
به سییب دروغ میگویم
به صندلی چوبی
به خدا
به کلمه
به خودم میگویم تو سیبی
دروغ میگویم؟!؟!؟