پسرک رفت و لنگه کفشش میان گل و لای جا ماند . دخترک رفت و لنگه کفشش میان گل و لای جا ماند. سگ از راه رسید . خسته بود . گرسنه بود . بو کشید و رفت . بی تفاوت از کنار دو لنگه کفش و شب بی تفاوت از کنار دو پای عریان که در کنار هم بسوی مغرب کشیده شده بودند. فردا باران نبارید تا دو لنگه کفش مانده در کنار هم از اب لبریز نشوند. سالها بعد گویا باران میبارید. مردی و زنی دستهای پسرکی را گرفته بودند. پسرک به یاری دو چوب که بر زمین از اسمانی نزدیک فرود امده بودند راه میرفت . چوبها در کنار هم بسوی گوری کشیده شده بودند. در گور سگی خفته بود با حسرت کفش........
امروز برای مرگ گریستم برای تنهاییش . با خودم گفتم خب هیچ ... و انگاه که حتی افسوس هم میان هزار حسرت دیگر میخسبد اری همانگاه باید از هرچه که میپنداری هست و یا خواهد بود دل کند. بودن برایم توهمی درناک مینماید . بنیان هستیم بر نیستی است . اگر باشم فریبی تلخ را پذیرا گشته ام و چون بر این اندیشه دست یازیده ام بنیانی سخت برای خویش دارم که بر هیچ استوار است بر نیستی. اری برای مرگ گریستم و اشکهایم بر سنگینه ی لاک پشتی فرو افتاد . بر لاکش هزار بار کودکان اندوه روییدند و من با خویش ترانه نیستی نجوا میکردم........
براي انديشيدن هيچ گاه ژرف تر از گور نيافته ام و جز انديشه چيز دردناك تري نيافته ام. مي دانم كه شايد نهايت تمام اين دست و پا زدن ها در تلاطم هاي اين بي كران هولناك چيزي جز هيچ نباشد ، ليكن اين همان است كه بايد باشد و هيچ نيست.
گفتني بسيار دارم ، از تمام نا گفته ها و نا شنيده ها. سعي خواهم كرد اگر بتوانم و گرفتار پريشاني هاي هميشگي نگردم ، گوشه اي از تيرگي ها را بر نمايم كه اين بر من بس و هيچ تيرگي را به روشنايي راهي نيست.
نوشتن شايد تنها موجود دوست داشتني زندگي ام باشد. و مي دانم كه در اين راه چه كم كوشيده ام ، كم نوشته ام و كمتر خوانده ام ولي هراسي از اين هر دو ندارم. براي من اين كه بنويسم راه مي روم از اين كه در حقيقتي مستبد به آسمان بال گشوده باشم ارجمند تر است.
آري ، در اين تنيده بر تار تاريكي پود تيرگي ها ، جز نوشتن(از هرآنچه بتوان نوشت و براي بسياري شان برچسبي ندارم) تئاتر را يافته ام و بدان آراميده ام كه ... همان تئاتر است و ديگر هيچ.